۲۴ آبان

تا تو بیایی
دستم را به سوی رودی
دراز کردم
که می‌خروشید.
تا تو بیایی
خاک را نگریستم
در سراسر اندوهش
و گریستم.
تا تو بیایی
خورشید را نگریستم
با چشمان باز
و جهانم در سیاهی فرو رفت.
 
بیژن جلالی

0
   
۸ آبان

سنگ
ای دوست من
ای یادگار سال‌ها تنهایی
سنگ
ای سکوت همیشگی روح من
که دیگر هیچ صدایی
تنهایی و سکوت ما را نخواهند شکست.
 
بیژن جلالی

0
 
۳۰ مهر

به روی کاسه‌ی بخور خم شده‌ام.
در جست‌وجوی درخت‌های نارگیل
درخت‌های اوکالیپتوس بلند
و بوی در و دیوار چوبی در هتل زنگبار
میوه‌های مناطق گرمسیر: انبه، موز، آناناس
درخت‌های ادویه، دارچین، میخک
و میموزای حساس که با دست مالیدن به آن
شاخ و برگ‌هایش را به‌سرعت جمع می‌کند
و خلیج کوچکی در زنگبار با ماسه‌های نرم
آب صاف و آبی و آرام
و اقیانوس که بی‌نهایت گسترده بود
یکی از تکه‌های بدن قاره‌ی آفریقا
که نرم و دوست داشتنی و رویایی بود.
 
بیژن جلالی

0