۲۹ مهر

دلقک

بعد از آن شب بود،
که انسان را همه دیدند
با بادکنک سرش
که بزرگ و بزرگ تر می شد به فوت علم
و تماشاچیان تاجر،
تخمین می زدند که در این استوانه ی بزرگ
می شود هزار اسبُ الاغ را
به هزار آخور پر از کاهُ علوفه بست
و همه دیدند که آن شب او
انگشتر اعتقاد به سپیدارها را
از انگشت خود بیرون کشید!
با کلاهی از یال شیر،
بارانی یی از پوست وال،
شلواری از چرم کرگدن،
کفشی از پوست گاومیش،
موهایی از یال بلند اسب،
دندان هایی از عاج فیل
و استخوان هایی همه از طلای ناب
و قلبش…
تنها قلبش قلب خود او بود!
کندوی نو ساخته یی
که زنبورانش در دفتر شعر شاعری،
همه سوخته بودند
به آتش گل های سرخُ زرد!

حسین پناهی

1+

۲۴ مرداد

هیچ کس به اندازه ی سگ ها
هنگام تشنگی
از خوردن آب
لذت نمی برد!
این داستان را من خود
چندین بار
تجربه کرده ام!

حسین پناهی

3+
 
۲۴ مرداد

به من بگویید
فرزانگان رنگ و بوم و قلم
چگونه خورشیدی را تصویر می کنید
که ترسیمش
سراسر خاک را خاکستر نمی کند؟

حسین پناهی

1+

۱۵ مرداد

عابد کنار برکه نشست
دست هایش در آب بود که دید
آن سوی برکه،
زنی گلو و گلوبندش را به نمایش گذاشته است.
چشمانش را بست و در سکوت خواند:
“دور شو شیطان،
از من دور شو”
چشمانش را که گشود
زن صنوبری بود و
گلوبندش ماه.

حسین پناهی

0

۱۳ مرداد

نگاهتان چوب!
کلامتان چوب!
دستانتان چوب!
دور باد خوبی ها وُ بدی هایتان… دور!

می تکاند سگ سفید
خود را
در زیر باران ملایم خاکستر
و رو به بی نهایت،
پارس می کند…

حسین پناهی

0

۱۳ مرداد

شبِ سگ ها را
چه کسی تجربه کرده ست هنوز؟
شبِ سرما!
شبِ سوز!
شبِ پرسه!
شبِ شهر!
شبِ مادر!
شبِ شیر!
شبِ پنج توله ی یازده روزه!

شبِ روده،
شبِ قار،
شبِ قور!
شبِ تا کی!
شبِ مرگ!
شبِ کور!
شبِ پا،
خسته گیُ نیستُ نبود!
شبِ چشم،
شبِ سرخ!
شبِ خش خش!
شبِ ترس!
شبِ پستان!
شبِ خالی!
شبِ شرم سگکی!
شبِ گوشت!
شبِ مرگِ خواهر!
شبِ سیری!
شبِ جشن،
تا شبی دیگرُ جشنی دیگر!
این چنین می گذرد شب به سگی؟
یا به سگان؟!

حسین پناهی

1+