۱۳ مرداد

حکایت حسن بصری و رابعه:

حسن یک روز رفت از بصره بیرون
به پیش رابعه آمد بهامون

بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو
بگردش صف زده بودند هر سو

حسن را چون ز راهی دور دیدند
ز پیش رابعه یک سر رمیدند

حسن چون دید آن در وی اثر کرد
زمانی غیرتش زیر و زبر کرد

بصدق از رابعه پرسید آنگاه
که از بهر چه حیوانات این راه

ز تو نگریختند از من رمیدند
مگر با خود مرا نااهل دیدند

ازو پس رابعه پرسید رازی
که چه خوردی تو گفتا پی پیازی

درین ساعت مرا ای پاک خاطر
پیازی بود و اندک پیه حاضر

بخون دل یکی پیه آبه کردم
درین دم کآمدم بیرون بخوردم

چو از وی رابعه بشنید این راز
بر آورد ای عجب مردانه آواز

که خوردی پیه این مُشتی پریشان
چگونه از تو نگریزند ایشان

عطار نیشابوری

0