۱ فروردین

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ‌های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه‌ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار…
خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب؛
نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال روزگار…
 
فریدون مشیری

1+

۱۳ مرداد

تشنه در آب
با شاخه های نرگس
شمع و چراغ وآینه
تنگ بلور و ماهی
نوروز را به خانه خاموش می برم
هر چند
رنگین کمان لبخند
در آستان خانه نباشد
هر چند در طلوع بهاران
در شهر یک ترانه نباشد
شمع و چراغ و آینه و گل
انگیزه های شادند
یا خود به قول حافظ
مجموعه مراد
اما در این حصار بلورین
یک ماهی هراسان زندانی است
هر چند آب پاکش
مانند اشک چشم
هر چند در بلورش
آوازهای آیینه
پروازهای نور
در جمع شمع و نرگس و آیینه و چراغ
این ماهی هراسان
در جستجوی روزنه ای
تُنگِ تَنگ را
با آن نگاههای پریشان
پیوسته دور میزند و دور میزند
اما دریچه ای به رهایی پیدا نمیکند
من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ
بی تاب می شوم
وز شرم این ستم که بر این تشنه می رود
انگار پیش دیده او آب می شوم
چون باد با شتاب
از جای می پرم
زندانی حصار بلورین را تا آبدان خانه خاموش می برم
آرام تر ز برگ می بخشمش به آب
می بینم از نشاط رهایی
در آن فضای باز
پرواز می کند
آزاد تیز بال سبک روح
سرمست
بر زمین و زمان ناز میکند
تا در کشد تمامی آن شهد را به کام
با منتهای شوق دهان باز می کند
هر چند
دیوار آبدان خزه بسته
پاشویه ها خراب شکسته
وان راکد فسرده درین روزگار تلخ
دیگر به خاکشیر نشسته
این آبدان اگر نه بلورین
وین آب اگر نه بلورین
وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم
اما جهان او
وطن اوست
اینجا تمام آنچه در آن موج می زند
پیوند ذره های تن اوست
آه ای سراب دور
ما را چه می فریبی
با آن بلور و نور.

فریدون مشیری

1+

۱۳ مرداد

همه می پرسند :
چیست در زمزمه ی مبهم آب
چیست در همهمه ی دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را،هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم
تو بدان این را ،تو بدان
تو بیا
تو بمان با من ،تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
توببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را،تو بگو
قصه ی ابر هوا را،تو بخوان
تو بمان با من،تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش.

فریدون مشیری

1+

۱۳ مرداد

بازکن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می‏گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند.
و طراوات را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره ها را ای دوست،
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

حالیا معجزۀ باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها را جشن می‏گیرد!

خاک جان یافته است
توچرا سنگ شدی؟
توچرا این همه دلتنگ شدی؟
بازکن پنجره ها را …
و بهاران را باور کن!

فریدون مشیری

1+