۸ آبان

آن لحظه که پس از چندین سال
کار سخت و سفری دور و دراز
در میانه اتاقت می ایستی
در خانه نیم هکتاری ات در جزیره
نفسی از ته دل می کشی
«بالاخره رسیدم. این جا خانه من است.»

درست در همان لحظه
درختان
بازوانشان را از گردا گرد تو برمی چینند،
پرذندگان آواز خود را پس می گیرند،
صخره ها کمر می خمانند و فرو می ریزند،
و هوا چون موجی پس می نشیند
ودیگر نمی توانی نفس بکشی.

نجوا می کنند:
«مال تو نیست هیچ چیز.
تو مهمانی بودی هر از چند گاهی،
از تپه بالا می رفتی، پرچم بر قله آن می زدی ، پیروزی ات را جار می زدی.
ما هرگز مال تو نبودیم
تو هرگز پیدایمان نکردی
همیشه بر عکس بود این.»

مارگرت ات وود
برگردان از احمد پوری

1+