۱۳ اسفند

«ترانه، براى کودکان ِزمستان»
 
در شب زمستانى
شتابان مى‌‏گذرد مرد سپید ِ سطبر بالایى
مرد سپید ِ سطبر بالایى
آدمکى برفى است
با چپق چوبین ِ کوچکى
آدمکى برفى است
که سرما سر در پى‌‏اش نهاده
به دهکده‏‌اى مى‏‌رسد
به دهکده‏‌اى
و به مشاهده‏‌ى روشنایى
اطمینان حاصل مى‏‌کند
به خانه‌‏ى کوچکى درمى‌‏آید
بى‌‏ آن‌که حلقه به در زند
به خانه‌‏ى کوچکى
بى‏‌ حلقه به در کوفتن
تا گرم شود
تا گرم شود،
بر آتش‌دان تفته مى‌‏نشیند
و به ناگاه ناپدید مى‌‏شود
و از او هیچ به جا نمى‌‏ماند
جز چپقش میان ِ مشتى آب
به جز چپقى چوبین و
کهنه کلاهى نمدین.
 
ژاک پرِه‌وِر
احمد شاملو

0