۱۳ فروردین

هفته‌ی گذشته از درختان کنار جاده
و کمی هم از درختان پایین خیابان، از سر پیچ کورتلند،
یک بغل شکوفه‌ی سیب آوردی
تا بریزی زیر درخت سیب گم‌نام خانه‌ی ما برای گرده‌افشانی
گفتی، این‌طوری زمستون دیگه سیب داریم.
از پنجره به بیرون نگاه کردم
به آن خرده شکوفه‌ها در زیر درخت،
شبیه معبدی موقتی بود
شبیه جایی که بعید به نظر می‌رسد معجزه‌ای در آن رخ دهد،
اما معجزه همیشه همین‌جاها رخ می‌دهد، مردم این‌طور می‌گویند،
فرشتگان یا مریم باکره در چنین جایی رویت می‌شود،
همین‌جاست جایی که بعدها مردم به رسم هدیه در پای درخت عروسک می‌گذارند
و به شاخه‌‌هایش تریشه‌های رنگی می‌بندند.
فکر کردم، چه خوب می‌شد،
اگر خود باغ را می‌پرستیدیم، یا بهار را.
درست یک روز بعد، همان‌قدر عجیب که ترسناک
ناگهان بینایی‌ات را از دست دادی،
پس از کار در باغ دیگر خوب نمی‌دیدی و این تاوان یک گناه بود
که تو حتا با همه‌ی علم و دانش‌ات از پس درک آن برنمی‌آمدی.
شفا هم پر رمز و راز است،
ببین فصل‌ها چطور شفا می‌دهند یکدیگر را و دانه‌دانه ماه‌ها را.
آنچه در طول یک هفته در اتاقی تاریک رخ داد مبهم و مرموز است
اتاق تاریک، جایی که ما هر دو می‌نشستیم و به این فکر می‌کردیم
که چه تند و سریع هر چیزی می‌تواند تغییر کند،
چه نازک است پوسته‌ی یخی که بر‌ آن راه می‌رویم،
افکار ما شاید دعا بودند. امروز دوباره توانستی ببینی،
از خودم می‌پرسم تا کی یادمان می‌ماند شاکر باشیم
پیش از آن که با همدستی خود گم شویم در روزمرگی،
یک روز صبح در پاییزی که می‌آید بیدار می‌شویم
و در شگفت می مانیم از تماشای درختمان که برای نخستین بار
از شاخه‌هایش آویزان است تسبیح شکوفه سیب.
 
لیندا پاستان
برگردان از آزاده کامیار

0

۱۰ فروردین

با نفس شیرین و بهاری اقیانوس اطلس
پرده می‌شود پروانه‌ای بزرگ
که پر‌پر می‌زند
می‌شود بیوه‌ای هندی
بر شعله‌های طلایی هیمه‌ی مرده‌سوزان
می‌شود پری آب‌ها که خواب‌آلود
از میان دریاهای پنجره می‌گذرد
 
مارینا تسوتایوا
برگردان از آزاده کامیار

0

۹ فروردین

باد می‌آد و من حالم خوش نیست
دارم از رو تپه‌ها رانندگی می‌کنم و از سر کار به خونه برمی‌گردم
یه جاهایی از این جاده
درست وقتی از بین انبوه درختا رد می‌شی ‌تاریکه
وقتی به چشم‌اندازی می‌رسی که رو به اقیانوسه
این تاریکی پر از نقطه‌های روشن می‌شه
اینو نگفتم که حالا خیال کنی این جاده یه نماد یا چه می‌دونم یه تمثیله.
باید به ماری زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم
که دیشب سرشام انقدر بی‌حوصله بودم
ولی آیا می تونم قول بدم دیگه همچین کاری نمی‌کنم؟
حالا هرچی، الان دلم می‌خواد درختا رو تماشا کنم
درختا انگار به بیداری جنسی رسیدن و من دلم می‌خواد بین‌شون پرسه بزنم.
خوب آخه بهاره، همه چیز ظریف و شکننده به نظر می‌آد.
آسمون به رنگ آبی نورسیده‌س، این برگ تازه شکفته
پر از سبزینه‌ی نوزاد و به رنگ معصومیته.
ترانه‌های تابستون گذشته باز به رادیو
و به پل روگذر بزرگراه برگشتن‌
فقط یکی از اینایی که رو در و دیوارای آمریکا شعار می‌نویسه
انگاری اهل متافیزیک و این حرفا بوده که با اسپری سیاه، روی دیوار، بزرگ نوشته:
خاطره عاشق زمان است.
اینو که می خونی نمی‌تونی از خودت نپرسی یعنی زمان هم عاشق خاطره‌ هست؟
دیشب دوباره خواب ایکس رو دیدم.
این دختره مث یه لکه رو ملافه‌ی ناخودآگاه من مونده.
سال‌ها قبل چنان به من وارد شد
که با اینکه دائم دارم می‌سابم و می‌سابمش
هیچ‌وقت نشد بتونم از خودم پاکش کنم،
حالا اما خوشحالم که نشد.
اون چیزی که فکر می‌کردم پایان ماجراست بعد شد میانه‌ی داستان.
اون چیزی که فکر می‌کردم یه دیوار آجریه بعد شد یه تونل.
اون چیزی که فکر می‌کردم بی‌انصافیه
شد یکی از رنگای همین آسمون.
بیرون مرکز جوانان، بین مغازه‌ی لیکورفروشی و
قرارگاه پلیس،
یه درخت ذغال‌اخته عقلش رو از دست داده وُ
خودش رو تو شکوفه غرق کرده
شده عین کف سفید آبجو
شده شبیه عروسی که دنباله لباس سفیدش به پای کسی پیچیده
شکوفه‌های سفیدش، گله‌گله رو زمین ریختن
خیلی بده که طبیعت این‌طور اسراف می‌کنه
تمام هفته کارش همینه:
هی قشنگی بسازه
هی بپاشه روی زمین
اونوقت دوباره قشنگی بسازه.
 
تونی هوگلند
برگردان از آزاده کامیار

0
 
۷ فروردین

پس با دستانم
دنبال می‌کنم عصب به عصب
حلقه به حلقه این زنجیر طلا را
که منم
برگ‌ها را
که ناگهان بر درخت روییدند
تا پوست نرم سبزه‌ها
که سبز می‌شوند
تا سیب‌ها که می‌رسند،
در گوش سبز بهار زمزمه می‌کنم
که دیشب در تاریکی
در آبی روشن دریا
غرق شد مرگ.
 
هالینا پوشویاتوسکا
برگردان از آزاده کامیار

0

۶ فروردین

فریادزنان
آوازخوانان
در میان درختان تاب می‌خورم من
در میان ویزاویز زنبورهای سیاه
تا اوج آسمان پرواز می‌کنم من.
من خورشیدم
ماه‌ام
قطره‌ی شبنم بر گل سرخم.
خرگوشم من
که دماغش را می‌جنباند.
زنده‌ام من
زیبایم
بر زمین پای می‌کوبم
به سوی مارماهی‌های آب شیرین
فریاد می‌کشم: «هی بیاین با من برقصین.»
بی‌بالاپوش می‌دوم در چمنزاران
بره‌ی بازیگوشم من
بز پر جست‌و‌خیزم
غنچه‌ی گلم
شکوفه‌ام
کبوتری در آسمان
بر لب بام می‌روم
و فریاد می‌زنم «هی بهار خوش اومدی.»
 
کارلا کاسکین
برگردان از آزاده کامیار

0

۲۵ اسفند

بیا با من زندگی کن
تا بنشینیم
 
روی صخره‌ها
کنار رودخانه‌های کم‌عمق
 
بیا با من زندگی کن
تا میوه‌ی بلوط بکاریم
 
در دهان یکدیگر
و این آیین ما شود
 
برای سلام گفتن به زمین
پیش از آنکه پرت‌مان کند
 
دوباره به میان برف‌ها
و حفره‌های درون‌مان
 
لبریز شود از
ناگواری‌ها
 
بیا با من زندگی کن
پیش از آنکه زمستان دست بکشد از
 
تنها بالشتی
که آسمان تا به امروز بر آن سر گذارده
 
و حفره‌های درون‌مان
لبریز شود از برف
 
بیا با من زندگی کن
پیش از آنکه بهار
 
این هوا را ببلعد و
و پرندگان آواز بخوانند.
 
جان یائو
برگردان از آزاده کامیار

0