۲۱ اسفند

«اندیشه»
 
خاموش‌اند درختان
خاموش است خاک
تنها سنگینی این برف محض
از هستی خبری می‌دهد.
افق محصور است
خلا، سبکی را زخم می‌زند
جسم، خود را محبوس می‌کند
محبوس رویاهای خویش
از آدمی می‌گریزد
و حتی باد
گم‌شده در خیالاتش، از یاد می‌برد
ابعاد محسوس را.
هیچ‌کس گمان نمی‌برد
که زیر این برف،
این برف محض،
اندیشه‌ی کوچکی
اسیر آهن‌رباها
سرود جاذبه را خلق می‌کند
چنان چون‌که رازی،
گل.
کلاغ آن را حدس می‌زند
و در آسمان یخی منفجر می‌شود
و معلق می‌ماند
بالای آن
آن‌جا که گل، پوشیده و پنهان
نفس می‌کشد.
 
کلارا خانس
برگردان از احمد شاملو

0

۱۳ اسفند

«ترانه، براى کودکان ِزمستان»
 
در شب زمستانى
شتابان مى‌‏گذرد مرد سپید ِ سطبر بالایى
مرد سپید ِ سطبر بالایى
آدمکى برفى است
با چپق چوبین ِ کوچکى
آدمکى برفى است
که سرما سر در پى‌‏اش نهاده
به دهکده‏‌اى مى‏‌رسد
به دهکده‏‌اى
و به مشاهده‏‌ى روشنایى
اطمینان حاصل مى‏‌کند
به خانه‌‏ى کوچکى درمى‌‏آید
بى‌‏ آن‌که حلقه به در زند
به خانه‌‏ى کوچکى
بى‏‌ حلقه به در کوفتن
تا گرم شود
تا گرم شود،
بر آتش‌دان تفته مى‌‏نشیند
و به ناگاه ناپدید مى‌‏شود
و از او هیچ به جا نمى‌‏ماند
جز چپقش میان ِ مشتى آب
به جز چپقى چوبین و
کهنه کلاهى نمدین.
 
ژاک پرِه‌وِر
احمد شاملو

0