۹ آبان

باد در جزیره

باد اسب است:
گوش کن چگونه می تازد
از میان دریا، میان آسمان.

می خواهد مرا با خود ببرد: گوش کن
چگونه دنیا را به زیر سم دارد
برای بردن من.

مرا در میان بازوانت پنهان کن
تنها یک امشب،
آنگاه که باران
دهان های بیشمارش را
بر سینه دریا و زمین می شکند

گوش کن چگونه باد
چهار نعل می تازد
برای بردن من.

با پیشانی ات بر پیشانی ام
دهانت بر دهانم
تن مان گره خورده
به عشقی که ما را سر می کشد
بگذار باد بگذرد
و مرا با خود نبرد.

بگذار باد بگذرد
با تاجی از کف دریا،
بگذار مرا بخواند و مرا بجوید
زمانی که آرام آرام فرو می روم
در چشمان درشت تو ،
و تنها یک امشب
در آن ها آرام می گیرم عشق من.

پابلو نرودا
برگردان از احمد پوری

1+

۸ آبان

آن لحظه که پس از چندین سال
کار سخت و سفری دور و دراز
در میانه اتاقت می ایستی
در خانه نیم هکتاری ات در جزیره
نفسی از ته دل می کشی
«بالاخره رسیدم. این جا خانه من است.»

درست در همان لحظه
درختان
بازوانشان را از گردا گرد تو برمی چینند،
پرذندگان آواز خود را پس می گیرند،
صخره ها کمر می خمانند و فرو می ریزند،
و هوا چون موجی پس می نشیند
ودیگر نمی توانی نفس بکشی.

نجوا می کنند:
«مال تو نیست هیچ چیز.
تو مهمانی بودی هر از چند گاهی،
از تپه بالا می رفتی، پرچم بر قله آن می زدی ، پیروزی ات را جار می زدی.
ما هرگز مال تو نبودیم
تو هرگز پیدایمان نکردی
همیشه بر عکس بود این.»

مارگرت ات وود
برگردان از احمد پوری

1+

۲۰ مهر

در لایپزیک بارانی می بارد ریزِ ریز
می باریم:
ویترین ها، درختان، انسان ها
و صدای عبور اتومبیل ها
و روزهای گذشته
و زردی کاه
و من
همه
با باران ریز می باریم.

ناظم حکمت
برگردان از احمد پوری

0

۱۹ مهر

بارانی تابستانی

بارانی تابستانی در درونم بارید
درشت دانه های انگور بر شیشه هایم ماسیدند
نم بر چشم برگ هایم نشست.

بارانی تابستانی در درونم بارید
کبوتران نقره ای از بام هایم پریدند
خاک افسرده ام شورید

بارانی تابستانی در درونم بارید
زنی از تراموا بالا پرید
با پاهای سفید و خیس

بارانی تابستانی در درونم بارید
خنکا بخش اندوه جانم

بارانی تابستانی در درونم بارید
ناگهان فرو ریخت، ناگهان ایستاد.

گرما دیگر بار بر جای اولش
خط آهن کهنه با زنگاری ضخیم.

ناظم حکمت
برگردان از احمد پوری

1+

۱۸ مهر

زنبورها

زنبورها چون قطرات درشت عسل
با هدیه ی انگور به پیشگاه خورشید
پَر زنان از ژرفای جوانی ام آمدند.
سیب ها، این سیب های درشت نیز
یادگاری اند از جوانی ام.
جاده ی زرد خاکی
سنگریزه های سفید در کف رود
لرزش دل و دستم برای ترانه ها
رهایی ام از حسرت
این روز آبی، بی لکه ای از ابر
دریا برهنه و گرم به پشت خوابیده
نیاز من، این دندان های سفید و لب های گوشت آلود
همه در این دهکده ی قفقازی
چون قطره های درشت عسل در پای زنبورها
از جوانی ام آمدند
از جوانی ای که بی گذشتن از آن
در گوشه ای جا گذاشتمش.

ناظم حکمت
برگردان از احمد پوری

1+

۱۷ مهر

جنوبِ دور

در جنوب دور، امسال پاییز زود رسیده است.
در شن و آفتاب و دریا
گام می نهم.
میان درختان، با سیب هایی شیرین تر از عسل
قدم می گذارم.
شب هنگام عطر گندم رسیده در هوا
شب هنگام آسمان بر جاده داغ و خاک آلوده افتاده
در ستارگان پا می نهم.
ستاره ها را، سیب را، خورشید را
شن را و دریا را بهتر می شناسم
و ناگاه
با دریا، شن، خورشید، سیب و ستاره
یگانه می شوم.

ناظم حکمت
برگردان از احمد پوری

1+

۱۶ مهر

باز هم درباره ی باران

باران چون کبوتران
بر دانه هایی که روی شیروانی ریخته ام
نوک می زند
تُک تُک تُک
چون کبوتران.

ناظم حکمت
برگردان از احمد پوری

0