۲ مهر

«نَمی تنها»
 
امروز
باران پاییزی
نَمی دوست‌داشتنی
بود
 
می‌بارید.
می‌بارید.
می‌بارید.
 
و نقاشی می‌کرد
خانه‌ی
روح مرا
غمگین.
 
امروز
باران پاییزی
 
پیرها را
وادار می‌کرد
خیلی‌خیلی پیر
به نظر برسند.
 
ریچارد براتیگان
برگردان از علیرضا بهنام

0
 
۲۶ فروردین

«روزگار»
 
من در روزگار ببرها زندگی کرده‌ام
خون داغ را دیده‌ام
که می‌چکد
از انیابشان.
 
من در روزگار گل‌ها زندگی کرده‌ام.
لبخندها را دیده‌ام
که می‌چکد
از آرامششان.
 
ریچارد براتیگان
برگردان از علیرضا بهنام

0
   
۱۴ فروردین

«تشییع جنازه‌ی حشره‌هایم»
 
وقتی بچه بودم
گورستانی داشتم
که آن جا دفن می‌کردم
حشرات و پرندگان مرده را
زیر درخت رز
حشرات را با کیسه پلاستیک
و جعبه کبریت دفن می‌کردم
پرندگان را در تکه‌های پارچه‌ی سرخ
دفن می‌کردم
خیلی غم‌انگیز بود
و من گریه می‌کردم
در حالی که
گل می‌ریختم
در گورهای کوچکشان
 
با قاشق
بودلر می‌آمد
همراهی‌ام می‌کرد
در تشییع حشراتم
و دعاهای کوچکی می‌خواند
به اندازه‌ی
پرندگان مرده.
 
ریچارد براتیگان
برگردان از علیرضا بهنام

0