4 آگوست

حکایت حسن بصری و رابعه:

حسن یک روز رفت از بصره بیرون
به پیش رابعه آمد بهامون

بسی بُز کوهی و نخچیر و آهو
بگردش صف زده بودند هر سو

حسن را چون ز راهی دور دیدند
ز پیش رابعه یک سر رمیدند

حسن چون دید آن در وی اثر کرد
زمانی غیرتش زیر و زبر کرد

بصدق از رابعه پرسید آنگاه
که از بهر چه حیوانات این راه

ز تو نگریختند از من رمیدند
مگر با خود مرا نااهل دیدند

ازو پس رابعه پرسید رازی
که چه خوردی تو گفتا پی پیازی

درین ساعت مرا ای پاک خاطر
پیازی بود و اندک پیه حاضر

بخون دل یکی پیه آبه کردم
درین دم کآمدم بیرون بخوردم

چو از وی رابعه بشنید این راز
بر آورد ای عجب مردانه آواز

که خوردی پیه این مُشتی پریشان
چگونه از تو نگریزند ایشان

عطار نیشابوری

0
  
19 آوریل

«دزدِ خواب»
 
کی خواب از چشم بچه دزدید؟ باید بدانم.
مادر کوزه را تنگ بغل گرفت و رفت از دِهِ همسایه آب بیاورد.
 
نیمروز بود. وقت بازی بچه‌ها تمام شده بود، و اردک‌ها در آبگیر، خاموش بودند.
چوپان در سایه‌ی انجیر معبد به خواب رفته بود.
دُرنا آرام و موقر در مردابِ انبه‌استان ایستاده بود.
در این بین دزد خواب آمد و خواب از چشم بچه دزدید و جَست و رفت.
مادر که برگشت دید بچه چاردست‌وپا تمام اتاق را گشته‌است.
کی خواب از چشم بچه‌ی ما دزدید؟ باید بدانم. باید پیداش کنم و دست و پایش را ببندم.
باید به آن غار تاریک که جوی کوچکی از میان سنگ‌های ساییده و عبوسش به‌نرمی روانست نگاهی بیاندازم.
باید سایه‌ی خواب‌آلوده‌ی بَکوُله‌زار را بگردم، آن‌جا را که کبوترها در لانه‌هاشان قوقو می‌کنند و آواز خلخال‌های پری‌ها در آرامش شب‌های پُرستاره به گوش می‌رسد.
 
بی‌گاه نگاهی به خاموشی زمزمه‌گر جنگل خیزران می‌اندازم که شبتاب‌ها نور خود را بی‌خود در آن تباه می‌کنند و از هر آفریده که ببینم می‌پرسم «کسی می‌تواند به من بگوید دزد خواب کجا زندگی می‌کند؟»
کی خواب از چشم بچه دزدید؟ باید بدانم.
اگه به چنگم بیافتد درس خوبی به او می‌دهم.
به آشیانش شبیخون می‌زنم ببینم خواب‌های دزدی را کجا انبار می‌کند.
همه را غارت می‌کنم و به خانه می‌آورم.
دو بالَش را سخت می‌بندم و کنار رودخانه رهاش می‌کنم که با یک نی میان جگن‌ها و نیلوفرهای آبی بازی ماهی‌گیری بکند.
شامگاه که بازار برچیده شود و بچه‌های دِه در دامن مادرهاشان بنشینند، آن‌وقت پرنده‌های شب ریشخندکنان در گوش او فریاد می‌کنند:
«حالا خواب کی را می‌دزدی؟»
 
رابیندرانات تاگور
برگردان از ع. پاشایی

1+

16 مه

وقتی شکوفه‌های نور
روی زمین باغ ریخته بود
لبخندی که از دوردست می‌آمد
در سراسر تن روشنک شکفت
و در نگاهش خلاصه شد.
 
بیژن جلالی

0

21 ژوئن

آفتاب تازه طلوع کرده
و دنیا مرا به‌سوی خود می‌خواند.
(من چون عاشقی که از رفتن معشوق
بسیار گریسته است
با چشمی نو دنیا را می‌نگرم.)
در هر قدم گلی سر راهم می‌روید
و درختان سبز سلامم می‌کنند.
آسمان چون دوستی
پناهم می‌دهد.
(از اینکه باز در غروب تیره
خاطره‌ها چون سربازان گرسنه
و بی‌رحم به سراغم آیند بیمی ندارم.)
راه چون کشتی
مرا بر ساحل‌های صبح می‌گرداند
و خورشید روشن
اسم‌های فراموش‌شده را به من می‌آموزد.
(و من چون عاشقی که به پای معشوق افتاده باشد
دنیا را با تمام نام‌هایش می‌نامم.)
 
خداوندا این دست‌های زیبای توست
که چراغ صبح را سر راه من روشن کرده
و در سکوت و عظمت توست
که چون خواندن دعایی
در دنیای آشنای تو سفر می‌کنم.
 
بیژن جلالی

1+

4 آگوست

بازکن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می‏گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند.
و طراوات را فریاد زدند.
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره ها را ای دوست،
هیچ یادت هست؟
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

حالیا معجزۀ باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در روح نسیم،
که در این کوچه تنگ،
با همین دست تهی،
روز میلاد اقاقی ها را جشن می‏گیرد!

خاک جان یافته است
توچرا سنگ شدی؟
توچرا این همه دلتنگ شدی؟
بازکن پنجره ها را …
و بهاران را باور کن!

فریدون مشیری

7+

1 فوریه

خورشید پایین‌تر آمده امروز
و روی بعضی از برگ‌ها
نشسته‌است
امروز هم خورشید
در قطره‌های باران
خانه کرده‌است.
 
بیژن جلالی

0