30 سپتامبر

خورشید رفته‌است
ولی آب‌ها هنوز رنگین‌اند
گویی یاد خورشید را
همچنان با خود دارند
و دریا از عشقی سخن می‌گوید
که آن را هنوز به تاریکی شب
نسپرده‌است.
 
بیژن جلالی


4 آگوست

تو گلوش‌ شکسته‌ فریاد ، خیلی‌ وقته‌ رفته‌ از یاد
شیرِ باوقارِ جنگل‌ ، پُشت‌ِ میله‌های‌ فولاد
روی‌ یالای‌ بلندش‌ ، سایه‌ی‌ مگس‌ نشسته‌
نا نداره‌ که‌ بغرّه‌ شیرِ پُر غرورِ خسته‌
خسته‌ از دوری‌ چشمه‌ ، خسته‌ از این‌ قفس‌ِ تنگ‌
غربت‌ِ جنگل‌ُ ریخته‌ تو دوتا چشم‌ِ عسل‌ْ رنگ‌
نمی‌دونه‌ چرا اینجا همه‌ میله‌ها بُلندن‌
آدمای‌ پُر هیاهو به‌ سکوت‌ِ اون‌ می‌خندن‌

شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
یه‌ ماهه‌ هیچی‌ نخورده‌ آدما !

نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
نعره‌ سر کن‌ تا بدونن‌ که‌ هنوز تو زنده‌ هستی‌ !
نکنه‌ غرورِ جنگل‌ تو دلت‌ نمونده‌ باشه‌ !
نکنه‌ سکوت‌ِ اینجا صدات‌ُ سوزونده‌ باشه‌ !

نعره‌ کن‌ ! شیرِ قشنگم‌ ! چرا بی‌ صدا نشستی‌ ؟
حالا که‌ موقع‌ خواب‌ نیست‌ ، واسه‌ چی‌ چشمات‌ُ بستی‌ ؟

شیرِ پیرِ باغ‌ وحش‌ِ شهر ما ،
دیگه‌ دِق‌ کرده‌ وُ مُرده‌ آدما !

یغما گلرویی

 
28 مه

ای روز
بازآی که مرا بی تو
نه توان بودن است
و نه توان بردن آرزوها.
ای روز با گام خود
جهان را تازه کن
و با نام خود
در روح من بنشین.
ای روز
تو را چون عروسی
عزیز می‌دارم
و چون مادری در آغوش می‌کشم.
ای روز تو خزانه‌ی برگ‌ها
و آسمان درخشانت
را به من می‌دهی
و من خزانه‌ی قلب پر عشق خود را
نثار قدم‌های تو می‌کنم.
 
بیژن جلالی


14 نوامبر

استمرار

(۱)

آسمان سیاه است
خاک
زرد
بانگ ِ خروس جامه‌ی شب را از هم می‌درد
آب از بالین سر برمی‌دارد و می‌پرسد: «چه ساعتی است؟»
باد از خواب چشم می‌گشاید و تو را می‌خواهد
اسب سفیدی از کنار راه می‌گذرد.

(۲)

همچون جنگل در بستر برگ‌هایش
تو در بستر باران خود خواهی آرمید
در بستر نسیم خود آواز خواهی خواند
و در بستر بارقه‌هایت بوسه خواهی داد.

(۳)

رایحه‌ی تند چندگانه
پیکری با دستانی چند
بر ساقه‌یی نامریی
به نقطه‌یی از سفیدی می‌ماند.

(۴)

با من سخن بگو به من گوش دار به من پاسخ ده.
آنچه را که غرش نابهنگام آذرخش بازگوید
جنگل درمی‌یابد.

(۵)

با چشمان تو به درون می‌آیم
با دهان من به پیش می‌آیی
در خون من به خواب می‌روی
در سر تو از خواب برمی‌خیزم.

(۶)

به زبان سنگ با تو سخن خواهم گفت
(با هجای سبز پاسخم خواهی داد)
به زبان برف با تو سخن خواهم گفت
(با وزش بال زنبورها پاسخم خواهی داد)
به زبان آب با تو سخن خواهم گفت
(با آذرخش پاسخم خواهی داد)
به زبان خون با تو سخن خواهم گفت
(با برجی از پرنده‌گان پاسخم خواهی داد).

اکتاویو پاز
برگردان از احمد شاملو

   
16 دسامبر

ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام
دیده‌ام که می‌گویم.

ــ رودی که مزرعه را
رودی که کلبه را فرو برده در آب
رودی که با کلبه و مزرعه فرو رفته در آب.

ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام.

ــ رودی که گوسفندان را
رودی که چوپان را سیراب کرده
آسیاب را چرخانده
درختان را آب‌یاری کرده
و حالا سر از شکمِ نسلِ بعد گوسفندان برآورده
سر از نانِ شام برآورده
سر از درخت‌هایی برآورده که می‌بینید
میوه‌هایی که می‌خورید.

ــ امّا خودِ رود چه می‌شود؟ رود کجاست؟
درخت را می‌بینی
می‌گویی چه درختِ زیبایی
چه آوازِ دل‌انگیزی در دلِ شب
چه نانِ خوش‌طعمی
چه میوه‌ی خوش‌طعمی
امّا خودِ رود چه می‌شود؟
رود کجاست؟
کسی رود را به یاد نمی‌آورد.
شماره ندارد رود
رنگ ندارد
نام ندارد رود.
من همه‌ی رودهای مُرده را دیده‌ام.
دیده‌ام که می‌گویم.

ــ رود به دریا می‌ریزد. دریا بزرگ می‌شود.
رود بزرگ می‌شود.
ــ امّا نام ندارد.
ــ رود دریا می‌شود.
ــ امّا نام ندارد.
ــ دریا نامِ رود است.
ــ امّا نام ندارد.
ــ نامی عمیق‌تر از این؟
ــ شما چه نامی دارد؟
ــ ما.
ــ رودهای مُرده را دیده‌ام. گُم‌‌نام.
ــ گُم‌نام که نه. ترسِ گم‌نامی می‌کُشد.

کنارِ پای ما
صدای رود
برگ‌های بزرگِ ماه را نقشِ زمین می‌کرد.

یانیس روتسوس
برگردان از محسن آزرم