26 سپتامبر

بایزید بسطامی عارف قرن دوم و سوم هجری در یک سنت شکنی برای احترام به حیات دیگر جانداران از انجام فریضه ی شرعی حج سر باز می زند. حسین مسرور اصفهانی این ماجرا را به صورت شعر این گونه بیان کرده است:

آن شنیدم که صوفئی عامی
گفت با بایزید بسطامی:

کز چه ای شیخ بهر عرض نیاز
به زیارت نمی روی به حجاز؟

گفت در مذهب مسلمانی
حاج را واجب است قربانی

من از آن کار خیر بیزارم
که روم جانور بیازارم

زنده ای را شکم کنم پاره
تا شکم پر کند شکم باره؟

سود از زندگی بباید خواست
که در آن سود بندگان خداست!

3+

9 آگوست

تی تیک تی تیک
در این کران ساحل و به نیمه شب
نک می زند
“سیولیشه”
روی شیشه.

به او هزار بار
ز روی پند گفته ام
که در اطاق من ترا
نه جا برای
خوابگاست
من این اطاق را به دست
هزار بار رفته ام.
چراغ سوخته
هزار بر لبم
سخن به مهر دوخته.

ولیک بر مراد خود
به من نه اعتناش او
فتاده است در تلاش او
به فکر روشنی کز آن
فریب دیده است و باز
فریب می خورد همین زمان.

به تنگنای نیمه شب
که خفته روزگار پیر
چنان جهان که در تعب
کوبد سر
کوبد پا.

تی تیک تی تیک
سوسک سیا
سیولیشه
نک می زند
روی شیشه.

نیما

0
   
11 آوریل

«شبانه‌ی ۳»
 
یَله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خُنکای شوخِ چشمه‌ای،
و زنجره
زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد.
 
در تجرّدِ شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره باشد،
غم سنگینت
تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری.
همچون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادویی که اسفندیار.
 
مسیر سوزان شهابی
خطّ رحیل به چشمت زند،
و در ایمن‌تر کنج گمانت
به خیالِ سستِ یکی تلنگر
آبگینه‌ی عمرت
خاموش
درهم شکند.
 
احمد شاملو

0