11 آوریل

«شبانه‌ی ۳»
 
یَله
بر نازکای چمن
رها شده باشی
پا در خُنکای شوخِ چشمه‌ای،
و زنجره
زنجیره‌ی بلورینِ صدایش را ببافد.
 
در تجرّدِ شب
واپسین وحشت جانت
ناآگاهی از سرنوشت ستاره باشد،
غم سنگینت
تلخی ساقه‌ی علفی که به دندان می‌فشری.
همچون حبابی ناپایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادویی که اسفندیار.
 
مسیر سوزان شهابی
خطّ رحیل به چشمت زند،
و در ایمن‌تر کنج گمانت
به خیالِ سستِ یکی تلنگر
آبگینه‌ی عمرت
خاموش
درهم شکند.
 
احمد شاملو

0


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *