19 آوریل

«دزدِ خواب»
 
کی خواب از چشم بچه دزدید؟ باید بدانم.
مادر کوزه را تنگ بغل گرفت و رفت از دِهِ همسایه آب بیاورد.
 
نیمروز بود. وقت بازی بچه‌ها تمام شده بود، و اردک‌ها در آبگیر، خاموش بودند.
چوپان در سایه‌ی انجیر معبد به خواب رفته بود.
دُرنا آرام و موقر در مردابِ انبه‌استان ایستاده بود.
در این بین دزد خواب آمد و خواب از چشم بچه دزدید و جَست و رفت.
مادر که برگشت دید بچه چاردست‌وپا تمام اتاق را گشته‌است.
کی خواب از چشم بچه‌ی ما دزدید؟ باید بدانم. باید پیداش کنم و دست و پایش را ببندم.
باید به آن غار تاریک که جوی کوچکی از میان سنگ‌های ساییده و عبوسش به‌نرمی روانست نگاهی بیاندازم.
باید سایه‌ی خواب‌آلوده‌ی بَکوُله‌زار را بگردم، آن‌جا را که کبوترها در لانه‌هاشان قوقو می‌کنند و آواز خلخال‌های پری‌ها در آرامش شب‌های پُرستاره به گوش می‌رسد.
 
بی‌گاه نگاهی به خاموشی زمزمه‌گر جنگل خیزران می‌اندازم که شبتاب‌ها نور خود را بی‌خود در آن تباه می‌کنند و از هر آفریده که ببینم می‌پرسم «کسی می‌تواند به من بگوید دزد خواب کجا زندگی می‌کند؟»
کی خواب از چشم بچه دزدید؟ باید بدانم.
اگه به چنگم بیافتد درس خوبی به او می‌دهم.
به آشیانش شبیخون می‌زنم ببینم خواب‌های دزدی را کجا انبار می‌کند.
همه را غارت می‌کنم و به خانه می‌آورم.
دو بالَش را سخت می‌بندم و کنار رودخانه رهاش می‌کنم که با یک نی میان جگن‌ها و نیلوفرهای آبی بازی ماهی‌گیری بکند.
شامگاه که بازار برچیده شود و بچه‌های دِه در دامن مادرهاشان بنشینند، آن‌وقت پرنده‌های شب ریشخندکنان در گوش او فریاد می‌کنند:
«حالا خواب کی را می‌دزدی؟»
 
رابیندرانات تاگور
برگردان از ع. پاشایی

1+


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *