1 مه

«وداع»
 
مادر، موقع رفتنم شده؛ من می‌روم.
 
در سپیده‌دم تنها که تاریکی رنگ می‌بازد تو در رختخواب بچه‌ات دست‌هایت را به طرفش دراز می‌کنی، من می‌گویم، «بچه آن‌جا نیست.» _ مادر، دارم می‌روم.
 
نسیم می‌شوم و نوازشت می‌کنم؛ موج‌های کوچک می‌شوم و تو را وقت شست‌وشو می‌بوسم و می‌بوسم.
در شب توفانی که چک‌چک باران روی برگ‌ها به گوش می‌رسد تو زمزمه‌ام را در رختخواب می‌شنوی و خنده‌ی من همراه برق از پنجره‌ی باز به اتاقت می‌درخشد.
شب اگر تا دیروقت بیدار بمانی و به بچه‌ات فکر کنی، من از ستاره‌ها برایت ترانه می‌خوانم که «بخواب، مادر، بخواب.»
در نور آواره‌ی ماه، دزدکی، به کنارت می‌آیم و روی سینه‌ی تو که خوابی آرام می‌گیرم.
رؤیا می‌شوم و از دو پلک نیمه‌بازت به اعماق خوابت می‌لغزم؛ و تو چون بیدار شوی و هراسان به این‌طرف و آن‌طرف نگاه کنی، من مثل شبتابی که سوسو می‌زند به تاریکی پَر می‌کشم.
در جشن بزرگ پوجا* که بچه‌های همسایه دوروبَرِ خانه بازی می‌کنند، من تمام روز مثل نوای نی در قلب تو می‌تپم.
خاله‌جان با هدیه‌های پوجا می‌آید و می‌پرسد «خواهر، بچه‌ی ما کجاست؟» مادر، تو به‌نرمی می‌گویی، «توی مردمک چشم‌هایم، توی تن و جانم.»
 
* (Puja) در لغت به معنی «پرستش» است، و آن جشنی است که هندوان در آن دورگا را می‌پرستند.
 
رابیندرانات تاگور
برگردان از ع. پاشایی

1+


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *