3 مه

«اولین یاس‌ها»
 
آه، این یاس‌ها، این یاس‌های سفید!
می‌توانم اولین روزی را به‌یاد آورم که دست‌هایم را از این یاس‌ها، از این یاس‌های سفید، پُر کردم.
من آفتاب و آسمان و زمین سبز را دوست داشته‌ام؛
من زمزمه‌ی آب رودخانه را در تاریکی نیم‌شب شنیده‌ام؛
در خم گذرگاهی در آن خشک‌دشت خلوت، غروب‌های خزانی به‌سوی من آمده‌اند، مثل عروسی که پرده از صورتش برمی‌دارد تا رویش را به عاشقش نشان بدهد.
هنوز خاطرم از اولین یاس‌های سفیدی که در بچگی به دست گرفته بودم خوشبوست.
 
چه روزهای شادی در زندگیم داشته‌ام، و چه شب‌ها که با سرخوشان مست در جشن‌ها خندیده‌ام.
در بامدادهای خاکستری بارانی چه ترانه‌های فراغت که زیر لب زمزمه کرده‌ام.
حلقه گل شام‌گاهی گل‌های بَکولَه را که دست عشق ساخته به گردن آویخته‌ام.
دلم هنوز از یاد آن اولین یاس‌های شادابی که در بچگی دست‌هایم از آن‌ها پُر بود عطرآگین است.
 
رابیندرانات تاگور
برگردان از ع. پاشایی

1+


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *