4 آگوست

ماه بالای سر آبادی است ،
اهل آبادی در خواب‌.

روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم‌.
باغ همسایه چراغش روشن‌،
من چراغم خاموش ،
ماه تابیده به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب‌.

غوک ها می خوانند.
مرغ حق هم گاهی‌.

کوه نزدیک من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بیابان پیداست‌.
سنگ ها پیدا نیست‌، گلچه ها پیدا نیست‌.
سایه هایی از دور ، مثل تنهایی آب ، مثل آواز خدا پیداست‌.

نیمه شب باید باشد.
دب آکبر آن است : دو وجب بالاتر از بام‌.
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود.

یاد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم‌.
یاد من باشد فردا لب سلخ ، طرحی از بزها بردارم‌،
طرحی از جاروها ، سایه هاشان در آب‌.
یاد من باشد ، هر چه پروانه که می افتد در آب ، زود از آب
در آرم‌.
یاد من باشد کاری نکنم ، که به قانون زمین بر بخورد .
یاد من باشد فردا لب جوی ، حوله ام را هم با چوبه بشویم‌.
یاد من باشد تنها هستم‌.

ماه بالای سر تنهایی است‌.

سهراب سپهری

5+


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *