4 آگوست

پدرم ايدز داشت و مادرم سفليس
و من با سرطان زاده شدم
تا نجات بدهم كودكانی را
كه از سرِ تراشيده‌ی خود بيشتر دلگيرند
تا عذابِ خرچنگی كه پنجه به جانشان می‌كشد

سلول‌هاي مسموم را
هر روز به من تزريق می‌كنند
و هم‌سلولی‌هايم هر يك دچارِ مرضی هستند
سياه زخم، سِل، جزام

هر هفته تعداديمان برای مرگ آماده می‌شويم
و زنده زنده شكم می‌درند ما را
بر تخت‌های فلزی و زيرِ نورافكن‌های بزرگ

ما آرزو كرديم نگذاريم همسرانمان آبستن شوند
چرا كه سرنوشتِ فرزندانمان را
چيزی جز تحمل عذابی كه بر ما گذشته نمی‌ديديم
اما جلادانِ بزرگ
وسيله‌یی برای آرزوهای ما اختراع نكرده‌اند
آن‌ها تنها به زندگی هم‌نوعانِ خود می‌انديشند
و از دردِ پنهان شده
در چشمانِ سرخِ يك موشِ آزمايشگاه
چيزی نمی‌دانند

یغما گلرویی



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *