26 اکتبر

باز غروب چون بارانی فرو می‌ریزد سرخ برلبه‌های فصلی که مادرانه سینه‌های سرد خود را برای شیردادن به زمان جاری برون می‌آورد.
خواب می‌بینم مرده‌ام با گیسی سیاه و روان کنار رود به کار بازگشت به زمینم.
بیدار می‌شوم و می‌دانم مرده‌ام…
فریادهای من آسمان درونم را به لرزه درآورده‌اند و بیرون تنها نسیم‌ها آرام آرام بر برگ‌های خزانی سلامم می‌دهند.
بیرون ابرهای الهام‌بخش ابدی‌ام به آسمان کهن درونم راه باز می‌کنند…
فرو می‌ریزم
می‌دانم مرده‌ام
می‌دانم باز به درون زهدان تو کشیده می‌شوم
به انتظار بارانی که فرو بشویدم در جهان تو همه ابرهای عاشق را درون کشیده‌ام
و می‌گذارم موران و کرم‌ها به روی پیکرم بخزند و به توام بازگردانند
پرندگان گیس سیاهم را به شیرینی خانه عشقشان می‌برند و آن چشم‌ها که گمان می‌کردم هماره و تا به ابد تو را خواهند نگریست حال به درون گشوده شده‌اند.
می‌دانم مرده‌ام
می‌دانم تا پاییز به سر آید در درون تو باز آرام چون گذشته نفس می‌کشم و تا بهار در هزاران هزار برگ به رقص در خواهم آمد.

سحر پریازانی

1+


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *